روایت ما از جایی آغاز میشود که کوهستان با آسمان گره میخورد. در اواخر سدهی دوازدهم هجری، در خاک پاک هورامان، پسری چشم به جهان گشود که نامش را عبدالرحیم نهادند. او در خانوادهای از اهل علم و عرفان بالید و رشد کرد. حُجرههای سنندج، بانه، سلیمانیه و حلبچه، شاهد این استعداد درخشان کُرد بودند. اما عبدالرحیم، فراتر از یک فقیه، روحی ناآرام داشت که در پی گمشدهای میگشت...
هیچ عارفی بدون چشیدن طعم عشق، به کمال نرسید. عشق عبدالرحیم، «خاتون عنبر» بود؛ همسری که همدم رازها و الهامبخش غزلهای پرشور او شد. اما چرخ روزگار با این عاشق دلداده یار نبود. مرگ زودهنگام عنبر خاتون، چون صاعقهای بر جان مولوی فرود آمد. او در سوگ یار، سوزناکترین مرثیههای ادب کُردی را سرود. شعرهایی با گویش زیبای « (هورامی)» که صخرههای هورامان هنوز آنها را به یاد دارند.
ماتمَن، دل سوختهی ماتمَن... تعزیهی دڵان خهم خهڵاتمَن...
اندوه، عبدالرحیم را به اقیانوس عرفان سوق داد. او به طریقت نقشبندی پیوست و مرید شیخ عثمان سراجالدین شد؛ پس از آن بود که به او لقب «مولوی» دادند. اما آزمونهای زندگی برای او تمام نشده بود. در سالهای پایانی عمر، آتشسوزی خانهاش، دیوان شعر و کتابهایش را خاکستر کرد و کمی بعد، غبار نابینایی بر چشمانش نشست. اما مولوی کُرد، در تاریکی مطلق چشم ، به روشنایی مطلق دل رسید. او جهان را نه با چشم، که با دیدهی جان میدید.
در سال ۱300 هجری قمری، شمع وجود این عارف بزرگ خاموش شد، اما راهی که او در ادبیات و عرفان کُردی گشود، هرگز تاریک نخواهد شد. مولوی کُرد نشان داد که زبان شعر، زبان بیواسطهی روح انسان است. او در دل تاریخ کوهستان جاودانه شد؛ مردی که از قلههای هورامان گذشت و غزلهایش تا ابد در گوش زمان نجوا خواهد شد.
کارگردان خبری: میلاد مرادی

نظر شما